به گزارش خبرگزاری حوزه، امروز خانوادهها در فضایی زندگی میکنند که مرزهای فرهنگی در هم شکسته و کودکان و نوجوانان بیمحابا در معرض هجمهٔ آلودگیها و محرکهای فضای مجازی قرار دارند. در چنین شرایطی، «تربیت جنسی» دیگر یک موضوع گزینشی نیست، بلکه یک ضرورتِ حیاتی برای صیانت از سلامت نسل آینده است؛ چرا که غفلت در این عرصه تاوان سنگینی دارد و دشمن با تمام توان برای انحراف غرایز جوانان وقت گذاشته است.در همین راستا، حجتالاسلام والمسلمین محسن عباسیولدی در سلسله جلساتی پیرامون این موضوع حیاتی، نکات بسیار عمیق و راهگشایی را بیان کردهاند که با احترام و به نیت بهرهمندی دغدغهمندانِ عرصهٔ تربیت، تقدیم مخاطبان گرامی میگردد.
اگر بخواهیم مروری بر جلسهی گذشته داشته باشیم و شخصیت اهلبیت علیهمالسلام را دستهبندی کنیم، باید بگوییم یک بُعد از شخصیت این بزرگواران، صفاتی است که جلوههای آن در دیگر انسانها نیز یافت میشود؛ حالا ممکن است در برخی کمتر یا بسیار کمتر باشد، اما ریشه و اصلِ آن را در میان زمینیان نیز میتوان پیدا کرد. اهلبیت (ع) مهربان بودند، اهل گذشت و کمک به فقرا بودند، شجاعت و بسیاری از فضائل اخلاقی دیگر را که همواره پیرامون خود میبینیم، در وجودشان متجلی بود.
اما بُعد دیگری در شخصیت اهلبیت علیهمالسلام وجود دارد که کاملاً اختصاصیِ خودِ آنهاست و نمونهاش را در هیچیک از شخصیتهای زمینی نمیبینیم؛ و آن بُعد ماورایی شخصیت اهلبیت (ع) است؛ همان شخصیت نورانی و الهی، قدرت لایزال الهی، حکمت و علم لدنیِ آنها که دیگر در آدمهای معمولی وجود ندارد و مختصِ خودِ آن ذوات قدسی است.
ما از «فطرتپذیری» غافل شدهایم و به سمت «باورپذیریِ» مادی رانده شدهایم. به ما گفتند: «موضوعات را بهگونهای معرفی کنید که برای مخاطب باورپذیر باشد!» در حالی که ما وظیفه داریم مباحث را بهگونهای مطرح کنیم که «فطرتپذیر» باشد.
جالب اینجاست که خودِ آنها به اهمیتِ فطرتپذیری واقفاند؛ اما با ایجاد انحراف در خواستههای فطریِ کودکانمان، آنها را به شخصیتهای خیالی سرگرم کردهاند! به ما گفتند: «از این حرفها نزنید، بچهها کشش ندارند، نمیفهمند و درک نمیکنند!» اما خودشان آمدند و انواع و اقسام موجودات خارقالعاده را وارد زندگی کودکان ما کردند؛ از مرد عنکبوتی و هریپاتر گرفته تا سوپرمن و بتمن شخصیتهایی که هیچسنخیتی با واقعیت عادی ندارند. و نتیجه چه شد؟ کودکان ما شیفتهی این شخصیتها شدند!
تربیت جنسی در دنیای امروز (جلسه پانزدهم)
امروز در جلسهی پانزدهم از دورهی «تربیت جنسی در دنیای امروز» در خدمت شما هستیم. حتماً دقت کردهاید که در این دوره داریم چه میکنیم؛ فکر میکنم مرتب باید یادآوری کنیم که حواسمان باشد؛ موضوعِ محوریِ بحث، «تربیت جنسی» است.
اما شما هم توجه داشته باشید که برای امرِ تربیت جنسی، نیازمند راهکارهای عملی هستیم. برای مهار و مدیریت غریزهی جنسی نباید فراموش کنیم که این غریزه از مقولهی «لذت» است و ماهیتی درونی دارد؛ و عامل اصلی در مدیریت و مهار آن، چیزی جز ایمان نیست. بنابراین، باید به سراغ راههای افزایش ایمان برویم.
در مسیر افزایش ایمان، نباید از «برگهای برندهی خود» غافل شویم. دشمنان و جریانهای مقابل میخواهند ما از این برگهای برنده دست بکشیم؛ میخواهند ما از فطرت غافل شویم، از توحیدِ فطری که در دلِ کودکانمان جوانه زده و آمادهی شکوفایی است چشم بپوشیم، و از ارتباط با کتابِ فطرت یعنی «قرآن کریم» دور بمانیم. آنها میخواهند ما از اهلبیت علیهمالسلام که بزرگترین برگ برندهی ما هستند و از ولایت، محبت و معرفتِ آن ذوات مقدس غافل شویم؛ چرا که آنها چنین گنجینههای عظیمی در اختیار ندارند، اما ما داریم!
اینها سرمایهاند؛ سرمایههای اصلی و بنیادین ما هستند که متأسفانه دارند آنها را از چنگ ما درمیآورند. در مقابل، راهکارهایی به ما ارائه میدهند که اگر کسی حقیقتِ انسان، قدرتِ غریزهی جنسی و چگونگی مهار و مدیریت آن را بشناسد، حقیقتاً به این نسخهها میخندد!
تصور کنید یک تریلیِ سنگین با باری گران و سرعت سرسامآور ۱۲۰ کیلومتر در ساعت دارد پیش میآید؛ بعد به ما میگویند این وسیله را متوقف کنید! میپرسیم با چه وسیلهای؟ یک انسان ضعیف و نحیف را نشانمان میدهند و میگویند این فرد در برابر تریلی میایستد و آن را متوقف میکند! همهی ما از شنیدن چنین حرفی به خنده میافتیم؛ اما باور بفرمایید راهکارهایی که این روزها با حذفِ آن برگهای برنده به ما پیشنهاد میدهند، دقیقاً شبیه ایستادنِ همان فرد ناتوان در برابر تریلیِ در حال حرکت است و به باور من، این راهکارها حتی از آن آدم هم ضعیفتر و ناکارآمدترند.
آنان غریزهی جنسی را نشناختهاند؛ چون درک درستی از آن ندارند، نسخههایی سطحی و پیشپاافتاده تجویز میکنند. شاید برخی از شما در جلسهی نخست حضور داشته باشید یا مباحث جلسات گذشته را فراموش کرده و ندیده باشید؛ بنده تأکید میکنم:
مدیریت غریزهی جنسی، یک سامانهی دکمهای یا ابزار مکانیکی نیست. غریزهی جنسی یک واقعیتِ بنیادین در وجود انسان است و بههیچوجه با چنین رویکردهای سادهانگارانه و سطحی مهار نمیشود.

باور به معاد؛ برگ برندهی تربیت دینی در مدیریت غریزه
حال به سراغ برگ برندهی بعدی برویم: «معاد».
آری، باور به معاد یکی از اساسیترین و کارآمدترین برگهای برندهی ما در ساحت تربیت دینی است. در این بخش میخواهم نکتهای بسیار کلیدی و در عین حال چالشی را مطرح کنم؛ لذا از همهی شما تقاضا دارم سطح تمرکز و توجه خود را بالا ببرید تا این پیوند را بهخوبی بررسی کنیم.
ما در تربیت جنسی بخواهیم یا نخواهیم ناگزیریم از «محدودیت» سخن بگوییم. ما به کودک و نوجوان میگوییم دست به فلان کار نزند؛ رفتاری که در ظاهر میتواند برای او همراه با لذت باشد. بنابراین پای محدودیت به میان میآید. امّا نکتهی ظریف اینجاست: ایجادِ محدودیت میتواند مستقیماً به «احساس محرومیت» ختم شود.
هرگاه با دو مفهوم «محدودیت» و «محرومیت» مواجه شدید، حتماً باید طرح و برنامهای مشخص داشته باشید تا مانع از تبدیلِ محدودیت به عقده و احساس محرومیت شوید. علت نیز روشن است: اگر فردی احساس محرومیت کند، نسبت به عاملی که او را محروم ساخته دچار کینه، تعارض و انزجار خواهد شد.
برای تقریب به ذهن، یک مثال ملموس میزنم: دانشآموزی را در نظر بگیرید که در آستانهی آزمون سراسری کنکور است و میخواهد در بهترین رشته پذیرفته شود. طبیعتاً وقتی یک سال مانده به کنکور دست به برنامهریزی میزند، این نظم چه چیزی با خود میآورد؟ «محدودیت». او دیگر نمیتواند مانند گذشته ساعتها تفریح کند، با دوستانش به گشتوگذار بپردازد، با خانواده همراه شود یا به سینما، پارک و استخر برود؛ ناچار است بسیاری از این لذتها را به حداقل برساند.
این محدودیت، احساس محرومیت به بار میآورد؛ یعنی محروم شدن از خوشگذرانی، معاشرت با رفقا و میهمانیهای خانوادگی. والدینِ آگاه در این موقعیت چه میکنند؟ میآیند و میگویند: «فرزندم! این محدودیت را تحمل کن تا یک عمر در رفاه، آسایش و رشتهی دلخواهت زندگی کنی؛ به افقهای روشن دانشگاه و آیندهات فکر کن.» در واقع، فضای پاداشِ پس از محدودیت را برای او ترسیم میکنند تا بتواند با احساس محرومیت کنار بیاید. اگر این افقگشایی صورت نگیرد، نوجوان از درس فراری و متنفر خواهد شد؛ چراکه درس را عامل اصلیِ رنج، محدودیت و محرومیت خود میبیند اتفاقی که برای بسیاری رخ داده است.
حال این چارچوب را در تربیت دینی پیاده کنید: شما در این دنیا میخواهید به فرزندتان بگویید خویشتندار باشد، حیا بورزد، این فیلم و عکس را نبیند، در فضای مجازی وارد هر گروه و صفحهای نشود و در بستر اینترنت به هر سایتی سر نزند. یعنی منظومهای از آموزههای دینی با دهها نهی و بازدارندگی که فرزند را در ظاهر از برخی لذتهای آنی بازمیدارد...
اینجاست که با انبوهی از نهیها روبرو میشویم؛ بازدارندگیهایی که در نگاه نخست، فرد را از لذتهای مادی بازمیدارد. حال پرسش بنیادین این است: سیاست و راهبرد اصلی دین برای مواجهه با این «احساس محرومیت» چیست؟
پاسخ بدون هیچ تردیدی یک چیز است: توجه دادن انسان به مقولهی «معاد»
اگر کسی این اصل بنیادین را درک نکند، الفبای تربیت دینی را نمیشناسد. اگر متن تربیت دینی را به یک بنا و عمارت تشبیه کنیم، با حذف معاد، کل آن بنا یکباره فرو خواهد ریخت؛ چراکه معاد ستون و رکنِ رکین این عمارت است. «ایمان به معاد» و «توجه به فرجام هستی»، آن هم دقیقاً با رویکرد «ابدیت»؛ این قید را هرگز فراموش نکنید: معاد با رویکرد ابدیت.
قرآن کریم و معارف الهی پیوسته این حقیقت را به گوش جان ما میرسانند که دنیا در برابر آخرتی که جاودانه و تا ابد ادامه دارد، تنها یک چشم برهم زدن است؛ حیاتِ اصیل و واقعی دقیقاً در سرای دیگر جریان دارد. شما بیایید مفهوم معاد را از قرآن یا از روشهای تربیتی اسلام حذف کنید؛ ببینید چه چیزی از دین باقی میماند؟ وقتی میگوییم رکن، یعنی اگر ساختمانی بر پایههای اصلی استوار باشد و پایهی آن فرو بریزد، اثری از آن بنا نخواهد ماند. اساساً دینداری بدون پذیرش معاد، توجیه منطقی چندانی ندارد؛ زیرا بسیاری از محدودیتها و محرومیتهای ظاهری را که ما در مسیر بندگی متحمل میشویم، تنها به پشتوانهی وعدهی الهی و دلخوشی به جبرانِ ابدی و بیپایان در سرای آخرت میپذیریم.
بنده نمیخواهم وارد جزئیات کلامی شوم، اما در ساحت تربیت فرزند این هشدار را جدی بگیرید: اگر در نظام محاسباتی کودک و نوجوان، مفهوم «معاد» و «ابدیت» را وارد نکنیم، فرزند ما در دو دو تا چهار تای ذهنی خود بیدرنگ گرفتار «احساس محرومیت» میشود و این محرومیت، زمینهساز افسردگی، انزوا و دینگریزی او خواهد شد.
نوجوان میبیند همسالانش از ارتباط آزاد با جنس مخالف، تماشای فیلمهای نامناسب یا رفتارهای فردیِ آسیبزا سخن میگویند و با آبوتاب از لذت بیدردسر خود تعریف میکنند؛ در این میان، او در درونش احساس خسارت و کمبود میکند و با خود میگوید: «چه چیزی دستوپای مرا بسته و مرا از این لذتها محروم کرده است؟ دین!»
اینجاست که اگر ایمان به معاد و پاداش اخروی در قلب و ذهن نسل نو نهادینه نشده باشد، احساس محرومیت به شدیدترین و خطرناکترین شکل ممکن سر باز خواهد کرد.
شبهات و نقد تفکر «حذف معاد از ادبیات تربیتی کودک»
با کمال تأسف، امروز جریانی در مقابل ایستاده که دقیقاً عکس این منطق عمل میکند و به ما هشدار میدهد: «اصلاً با بچهها از معاد، قیامت، بهشت و جهنم سخن نگویید!»
به همین سادگی، اصلیترین برگ برندهی دین را از دست مربیان و والدین خارج میکنند؛ سرمایههای عظیمی که پیمودن مسیر تربیت را هموار میسازد، مفت و بیهزینه کنار گذاشته میشود. هر فردی نیز برای این عقبنشینی بهانهای میتراشد:
- یکی میگوید: «کودکان توان فهم قیامت را ندارند و اگر از آن بگویید، اصل قضیه را انکار میکنند.
- دیگری مدعی است: «فکر کردن به قیامت، جدیّتِ زندگی دنیوی را از بچهها میگیرد.»
- شخص دیگری ادعا میکند: «سخن گفتن از مرگ و معاد، کودکان را وحشتزده ساخته و آرام و قرار را از زندگیشان میرباید.»
- عدهای میگویند: «یاد معاد انگیزه کار و تلاش را میسوزاند و افسردگی میآورد.»
- برخی نیز معتقدند: «یادآوری آخرت، مانع چشیدن خوشیهای دنیاست؛ در حالی که کودک باید فقط خوش بگذراند!»
- و گروهی دیگر با این استدلال که «معاد مفهومی انتزاعی است و در ظرف ادراک کودک نمیگنجد»، صورت مسئله را پاک میکنند.
اما در برابر این دیدگاهها، چند پرسش جدی و اساسی وجود دارد:
اولاً از والدین و مربیان دلسوز تقاضا دارم به این آسانی از نسخهای که خالق انسان برای هدایت او در نظر گرفته، صرفنظر نکنند. وقتی خداوند متعال قصد تربیت بشر را دارد، یکی از اصیلترین ابزارهایش یاد معاد، تفکر در ابدیت و باور به سرای جاودان است؛ چگونه ما به خود اجازه میدهیم این رکن بیبدیل را از فرآیند رشد فرزندانمان کنار بگذاریم؟
ثانیاً، مگر معاد و حیات اخروی، متنِ واقعیت و حقیقت زندگی نیست؟ مگر قرآن کریم صراحتاً نمیفرماید:
«وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ»
(همانا سرای آخرت، حیات واقعی و حقیقی است)؟
چرا باید این حقیقت بنیادین هستی را از فرزندانمان مخفی کنیم و مهمتر از آن، این کتمان تا چه زمانی قرار است ادامه پیدا کند؟
برخی میگویند این مباحث را تا دوران نوجوانی، پایان آن یا حتی اوایل جوانی به تأخیر بیندازید! پرسش من این است: دختر نوجوانی که به سن بلوغ شرعی (نه، ده یا یازدهسالگی) رسیده، آیا شریعت از او تکلیف، نماز، روزه و حجاب نمیخواهد؟ آیا به او نمیگوییم مرزهای ارتباط با نامحرم را رعایت کن و روابط آزادِ دوران چهار یا پنجسالگیات را کنار بگذار؟ حال اگر این نوجوان نداند این تکالیف و محدودیتها برای کدام افق ابدی و چه پاداش ماندگاری وضع شده، چگونه میتواند با طوفان غرایز و احساس محرومیت کنار بیاید؟»
چگونه ممکن است ما به این دختر بگوییم فلان رفتار ممنوع و حرام است و بارِ سنگین تکالیف شرعی را بر دوشش بگذاریم، اما یکی از اصلیترین پایهها و پشتوانههای معناییِ همین تکلیف را از او پنهان کنیم؟! این رفتار با کدام منطق سازگار است؟ مگر اینکه بگویید اصلاً تکلیف را هم تا سنین بالا به او نگویید! که البته گمان نمیکنم هیچ فردِ معتقد به پروردگار بپذیرد تا سن پانزده، شانزده یا هجدهسالگی یعنی تا زمانی که ادعا میکنند وقتِ سخن گفتن از معاد است از دین و حدود شرعی با فرزندش سخن نگوید؛ چنین فرضی اساساً باطل و خارج از دایرهی بحث است.
پرسش بعدی من این است: واقعاً بدون توجه دادن به مقولهی معاد و ابدیت، چند گزاره و ارزش معنوی را میتوان بهگونهای به فرزندان منتقل کرد که در وجودشان انگیزهای درونی و پایدار برای پایبندی ایجاد کند؟ اتفاقاً برعکس ادعای منتقدان، تنها با توجه به ابدیت است که زندگی در این دنیا معنا پیدا میکند و جدی میشود.
اگر افق ابدیت را از زندگی حذف کنید، دنیا طبق نصّ صریح قرآن چیزی جز «لهو و لعب» نخواهد بود. اگر من مدار زندگی را صرفاً از نقطهی «تولد» تا خطِ «مرگ» تعریف کنم و بخواهم همهی بایدها، نبایدها و ارزشهای اخلاقی را با این فرض که «روزی متولد میشویم و روزی پروندهمان با مرگ برای همیشه بسته میشود» برای کودک جا بیندازم، هرگز موفق نخواهم شد! در چنین چارچوبِ بستهای، چرا نوجوان نباید از هر لذتِ ممکن بهرهمند شود، وقتی قرار نیست پس از مرگ خبری باشد و پاداشی در کار بیاید؟!
شاید کسی اعتراض کند و بگوید: «من کی گفتم پس از مرگ خبری نیست؟! حرفِ من این است که دربارهی این موضوع با بچهها سخن نگویید.»
پاسخ من دقیقاً همین است؛ بحث بر سر نیت شما نیست، بحث بر سر این است که ما در گفتگوها، شیوههای تعاملی و بستر تربیت فرزندانمان عملاً مفهوم معاد را سانسور و حذف کردهایم! هرچه با کودک و نوجوان سخن میگوییم، میخواهیم همهچیز را در همین بازهی تنگِ «تولد تا مرگ» توجیه کنیم. باور کنید شدنی نیست؛ بیهوده تلاش نکنید و بارِ بیثمر بر دوش نکشید! معاد باید وارد متن، زبان و محاسبات زندگی فرزندان ما شود.
ممکن است کسی بپرسد: «مگر چنین چیزی با درک کودک ممکن است؟»
بله، کاملاً ممکن است! در اینجا دوباره به همان سرمایهی اصلی بازمیگردیم: «سرمایهی فطرت».
«جاودانگی و ابدیت» یک کشش اصیلِ فطری در نهاد هر انسانی است. همهی ما قلباً دوست داریم برای همیشه باقی بمانیم و هیچ انسانی نابودی و فنا را نمیپذیرد. سخن گفتن از معاد و حیات اخروی، در واقع گفتگو از یک خواستهی عمیق و اصیل فطری است و کودکان نیز دارای همین فطرتِ پاکاند.
بله، ممکن است در این مسیر پرسشهایی در ذهن کودک شکل بگیرد، ابهاماتی رخ دهد یا با فراز و فرودهایی مواجه شویم؛ امّا آیا صرفاً به خاطر وجود چند پرسش و چالش طبیعی، باید صورتمسئله را پاک کنیم و چنین برگ برنده، تکیهگاه محکم و رکن بیبدیلی چون «ابدیت» را از ساحت تربیت کنار بگذاریم؟!

افق ابدیت و آرامشِ جان در مواجهه با سختی
ابدیت، مفهومی آرامشبخش است. باور به ابدیت، بسیاری از مرارتها و رنجهایی را که در این دنیا به خاطر اصلِ زیستن و پایبندی به دینداری به جان میخریم، بهروشنی توجیه و معنادار میکند؛ در حالی که بدون افقِ ابدیت، این دشواریها هرگز توجیهپذیر نخواهد بود. البته بیتردید معرفی معاد به کودکان ظرافتها و ملاحظات خاص خود را میطلبد که به نکاتی گذرا از آن اشاره خواهم کرد؛ اما میخواهم این پیام را رسا به گوش شما پدران و مادران برسانم و شما نیز با تمام وجود بشنوید که: فطرتِ پاکِ فرزندان، سرمایهی اصلی تربیت است.
این سرمایههای عظیم را با ادعاهای بیاساس، دهانپرکن و بیدلیل کنار نزنید و نسل نو را از این موهبت محروم نسازید. گرایش به ابدیت امری کاملاً فطری است و بچهها بهخوبی با مفهوم جاودانگی پیوند برقرار میکنند. نترسید و با همان نقشهی راهی حرکت کنید که قرآن کریم و اهلبیت (ع) پیش روی ما نهادهاند؛ با همین دستفرمان پیش بروید و نگران نباشید. پروردگار هستی همان «هادی» حقیقی است و راه را نشان میدهد؛ اگر در ساحتِ تربیتیِ آفریدگار ما، معاد و ابدیت جایگاهی بنیادین دارد، ما نیز باید از همین مسیر گام برداریم.
درکِ زلالِ نوجوانان از حیات جاودانه؛ درسآموزی از مکتب شهدا
شما نگاهی به وصیتنامهی شهدای نوجوان بیندازید؛ نوجوانان زیر چهارده یا پانزده سال را ببینید که چگونه مفهوم ابدیت را در عمق جانشان فهمیده بودند. این فرزندان در مکتب دین و با چنین مفاهیمی بالیدند. شهید بهنام محمدی در وصیتنامهاش مینویسد: *«من هر لحظه در انتظار شهادتم.»
او چند سال داشت؟ سیزده سال! امروز به ما هشدار میدهند که مبادا با نوجوان از معاد و فرجام کار سخن بگویید؛ اما او بهقدری رشد یافته بود و حقیقت معاد و ابدیت را چنان زلال درک کرده بود که با دلی سرشار از شجاعت و با دلِ شیر به قلب دشمن میزد و این عبارات، شعار یا مبالغه نبود؛ متنِ زیستِ قهرمانانهی او بود.
حکایتِ باغبانِ سادهدل و همسایهی مکّار
بگذارید داستانی برایتان روایت کنم تا بهتر روشن شود چرا این روزها نسخهی حذف سرمایهها را برای ما میپیچند؛ اجازه دهید اندکی لحنم را عوض کنم و وارد فضای قصهگویی شویم:
«یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. مردی بود که چندان راه و رسم باغبانی نمیدانست. او در زمین خود نهالهای فراوانی کاشت تا در آینده از فروش میوهها و محصولات آن درآمدی به دست آورد. در همسایگی او، مردی مکّار و فریبکار روزگار میگذراند که اصلاً چشم دیدن به بار نشستنِ باغ همسایهی تازهکار را نداشت؛ او میخواست تنها کسی باشد که در آن منطقه باغ پرثمر دارد و بازار را در انحصار خود نگه میدارد.
مرد مکّار با چهرهای حقبهجانب و در پوشش خیرخواهی و دلسوزی وارد شد، و باغبان تازهکار نیز سادهلوحانه به توصیههای او اعتماد کرد. چند سالی سپری شد و هنگام باردهی نهالها فرارسید؛ شکوفهها شاخهها را پوشانده بودند و لبخند رضایت بر لب باغبان ساده نشسته بود. اما همسایهی فریبکار آمد و با لحنی دلسوزانه گفت: «زودتر همهی این شکوفهها را از بیخ بچین! این شکوفهها به باردهی درختانت آسیب میزنند؛ شاخهها نحیفاند و اگر زیر بارِ میوه بروند، میشکنند!» مرد سادهدل نیز سخن او را پذیرفت و تمام شکوفهها را چید. آن سال همسایهی مکّار خیالش آسوده شد؛ باغش پربار گشت و بخشی از میوههای خود را هم با قیمت دلخواه به همان مرد فروخت!
سال بعد فرارسید، دوباره درختان غرقِ شکوفه شدند و باز هم همان ترفند تکرار شد. مرد سادهلوح بار دیگر تسلیم شد و مشتریِ ثابتِ میوههای باغ همسایه ماند. سالها گذشت و دیگر ترفند چیدن شکوفهها کارایی نداشت؛ این بار مرد مکّار کودها و سمومی را پیشنهاد داد که ثمرهی باغِ همسایه بسیار ناچیز و بیکیفیت شود تا مبادا رقیبی در میدان پدید آید؛ و آن باغبان سادهدل همچنان مشتریِ بیچونوچرای محصولات مرد مکار باقی ماند...»
میدانید این حکایت، داستانِ امروزِ ماست؟ فرزندان ما این ظرفیت شگفتانگیز را دارند که در ده یا دوازدهسالگی به ثمر بنشینند و به شکوفایی ایمانی برسند؛ البته به یک شرط: اینکه آنان را بر مدار «برگهای برندهمان» تربیت کنیم.
امّا چه کردند؟ آمدند و با نقاب روانشناسی و دلسوزی گفتند: «نه، نه! مبادا از قرآن با کودک سخن بگویید! از پروردگار نگویید! از ابعاد ماورایی اهلبیت (ع) حرفی نزنید! نامی از معاد و ابدیت به میان نیاورید!»
چرا میگویند نگویید؟ تا چه اتفاقی بیفتد؟ هدف این است که درختِ وجود کودک شما بیثمر بماند تا همگی «مشتریِ» نسخهها، الگوها، انیمیشنها و سبک زندگیِ آنان بشویم؛ میخواهند ما در میدان تربیت دستخالی باشیم تا فرزندانمان را دقیقاً با همان دادهها و فرمولهایی سرگرم کنند که خود برایمان تجویز کردهاند!
«اگر بپرسید نتیجهی این نسخه و رویکرد چه میشود، صادقانه و بیپرده باید بگویم: نتیجهاش این است که این فرزندان، به جای آنکه پرورشیافتگان مکتب دین و انسانهای طراز ایمان شوند، به انسانهایی از جنس فرهنگ دیگران و پیادهنظام خواستههای آنان بدل میگردند. متأسفانه دقیقاً همین کار را با ما کردند!
در حالی که ما در مکتبی نفس میکشیم که ظرفیت دارد در سنین دوازده و سیزدهسالگی، انسانهایی تاریخساز و حماسهآفرین بپروراند؛ آن هم بر مدار اتصال به توحید، معاد و تمسک به انوار مقدسه اهلبیت (ع).
اجازه دهید فرازهایی از یک وصیتنامه را برایتان بخوانم، سپس سؤالی از شما بپرسم؛ با جان و دل بشنوید:
«پدر و مادر مهربانم! از زحمات چندین سالهی شما متشکرم. من عاشق خدا و امام زمان (عج) گشتم و این عشق هرگز با هیچ مانعی از قلب من بیرون نمیرود تا اینکه به معشوق خود یعنی الله برسم. و بهحق که ما میرویم تا حسینِ زمان و خمینیِ بتشکن را یاری کنیم؛ و بهحق که خداوند به کسانی که در راه او پیکار میکنند، پاداش عظیم میبخشد. من برای خدا از مادیات گذشتم و به معنویات اندیشیدم؛ از مال و اموال، پدر و مادر، و برادر و خواهر چشم پوشیدم، فقط برای هدفم یعنی «الله»...»
میدانید پرسش من چیست؟ به نظر شما گویندهی این جملات چند سال دارد؟ این کلمات نورانی، بخشی از وصیتنامهی صوتی شهید «رضا پناهی» است؛ نوجوانی که هنگام شهادت، تنها دو یا سه روز از سالروز تولد دوازدهسالگیاش گذشته بود؛ یعنی دوازده سال و چند روز!
ما چنین مکتب و ظرفیتی داریم که قادریم فرزندانمان را در سن دوازدهسالگی بهگونهای تربیت کنیم که شیفته و شیدای حق، امام زمان (عج) و آرمانهای بلند شهادت باشند؛ امّا آن باغبان فریبکار و همسایهی مکّار هرگز تاب دیدن به بار نشستن چنین باغی را ندارد.
از دوستان تقاضا کردم فایل وصیتنامهی صوتی شهید رضا پناهی را آماده کنند تا با گوش جان لحن و طنین او را بشنوید؛ نوجوانی که چند روز پیش از شهادتش از مادر ضبط صوتی با یک نوار کاست طلب میکند، خلوت میگزیند و خود این وصیتنامهی آسمانی را قرائت میکند. با دقت به این کلمات گوش بسپارید:

طنین وصیتنامهی صوتی شهید رضا پناهی (۱۲ ساله)
بسم الله الرحمن الرحیم.
[حدیث قدسی:] «مَنْ طَلَبَنِی وَجَدَنِی، وَ مَنْ وَجَدَنِی عَرَفَنِی، وَ مَنْ عَرَفَنِی أَحَبَّنِی، وَ مَنْ أَحَبَّنِی عَشِقَنِی، وَ مَنْ عَشِقَنِی عَشِقْتُهُ، وَ مَنْ عَشِقْتُهُ قَتَلْتُهُ، وَ مَنْ قَتَلْتُهُ فَعَلَیَّ دِیَتُهُ، وَ مَنْ عَلَیَّ دِیَتُهُ فَأَنَا دِیَتُهُ»
(هر که مرا طلب کند، مرا مییابد؛ و هر که مرا یافت، مرا میشناسد؛ و هر که مرا شناخت، دوستم میدارد؛ و هر که دوستم داشت، عاشقم میشود؛ و هر که عاشقم شد، من نیز عاشقش میگردم؛ و هر که عاشقش شدم، او را به شهادت میرسانم؛ و هر که را کشتم، خونبهایش بر من واجب است؛ و آنکه خونبهایش بر من است، خودم خونبهای او هستم...)
«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ»؛ همهی ما از آنِ خداییم و همگی بهسوی او بازمیگردیم.
و «وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ»؛ آنان که در راه خدا کشته میشوند را مرده مپندارید، بلکه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.

هدف من از عزیمت به جبهه این است که اولاً به ندای «هل من ناصر ینصرنی» لبیک گفته باشم و امام عزیز و مکتب اسلام را یاری کنم؛ و آن وظیفهای که امام امت بارها در پیامهایشان تصریح فرمودند که هر کس توانایی دارد واجب است به جبههها برود را ادا نمایم. میروم تا فرمان امام بر زمین نماند.
آرزوی من پیروزیِ اسلام و گسترش آن در سرتاسر گیتی است و امیدوارم به دست توانمند این رزمندگان مخلص، سرزمینهای تحت ستم و زیر سلطه آزاد شوند؛ و دشمن بداند اگر هزاران قدرت و کشور حامیاش باشند، هرگز تاب مقاومت در برابر نیروی ایمان و اسلام را نخواهد داشت.
به جبهه میشتابم با این امید که پدر و مادر مهربانم بیقراری نکنند، حتی اگر فیض شهادت نصیبم شد؛ چراکه من مسیر و هدف نهاییام را بهروشنی برگزیدهام...
پدر و مادر مهربانم! قدردان زحمات سالیان شما هستم. عشق به خدا و امام عصر (عج) در تاروپود جانم ریشه دوانده و تا نیل به وصال پروردگار کمرنگ نخواهد شد. ما عازمیم تا حسینِ زمانمان را یاری بخشیم.
مادرم! شیر پاکت را حلالم کن؛ پدر جان! شما نیز مرا حلال کنید. در برابر کوهی از زحماتی که برای من کشیدید نمیدانم با چه زبانی شکرگزار باشم؛ بابا جان، مراقب مادرم باش. خداحافظ...»










نظر شما